بلند بلند مشغول خواندن تاريخ بود .
آهسته وارد اتاقشان شدم .
محمد مشغول درس خواندن بود و حميد دراز كشيده بود =====
به حميد گفتم:تو درس نداري ؟
گفت:چرا امتحان تاريخ داريم .
گفتم:خوب پس چرا درس نمیخوانی؟
گفت: مامان دارم مي خوانم .
گفتم اين چه درس خواندني است كه كتاب به دست نداری
در جواب گفت:خوب محمد بلند بلند تاريخ مي خوانه
من هم آنها رو ازحفظ ميكنم .![]()
آهسته از اتاقشون بيرون آمدم تا مزاحم درس خواندنشون نباشم

