در دل فصل زمستان
کلبه ایی از برف بسازم
چوب و آهن در درونش کار نزارم
گر فرو آید سر من
جز سفیدی
بر سرم پایین نیاید


از سمت راست درساجون دختر عمه ی بچه ها --صنم و سوگند خانم-- محمد و حمید آقا
گر بدیدی دل تو بسته شده
سردو دل خسته شده
از دل وجان مایع بگذار
پس در آن دم
ارتشی را استوار کن
جنبشی را تو به پا کن
شاید این جنبش و ارتش
دست به دست هم کنند باز
این در بسته دل را

================================
آخه رفتن به یه سفر دور----------------------
مامان بزرگمون رفته تا برای مدتی کنار خاله و دختر خاله باشند
خوش بگذاره و به سلامتی برگردین
مامان جون باید به سوالات بچه ها جواب بدین:
محمد:مادر کی برمیگرده؟
حمید:شیرین هم بامادر مییات؟
سوگند:راستی شیرین دیگه بلد فارسی صحبت کنه یا نه؟
صنم:مادر من میگم دلتون برای ما خیلی تنگ میشه؟ درست گفتم یا نه؟
بچه ها میگن ما زبان انگلیسی رو داریم خوب یاد میگیریم
تو چی خانم خانمی فارسی رو خوب یاد گرفتی؟ شیرین گلم
عمر سفر کوتاه: زوده زود بیا مادر بزرگ

![]()
دختر خاله دوستت داریم![]()
![]()