تبليغاتX
چهار بهار و یک پائیز
نوشته‌های من در باره‌ی چهارقلوهایم
 

از دامنه ی کوهی

 

لرزان لرزان بالا رفتم

 

این دل کوچک به لرزه افتاد

 

از اون بزرگی از اون جمالش

 

قدم نهادم به قله کوه. از اون جا.جز کوچکی ها چیزی ندیدم

 

کوچک بدیدم هر چی بزرگ بود

 

دیگه نلرزید این دل کوچک

 

از اون بزرگی از اون جمالش

 

 

از تابستان گذشته و شیطنت آقا حمید بگم براتون

شاید بگین من بین بچه هام فرق میزارم چون بیشتر از

حمید و محمد میگم

خوب به خاطر اینکه پسرها شیطون تر هستند

چهار تایی مشغول اسکیت بازی بودند

به حمید که نگاه میکردم دلم میلرزید

آخه خیلی تند می رفت شاید فکر میکرد داره رو ابرها راه میره

بهش گفتم داری تند میری گفت نه مامان فکر میکنی

نیم ساعتی گذشت حمید را با صورتی خونی کنار خودم دیدم

دهانش را که باز کردم دیدم دندانش افتاده

وای خدای من اون دندان دایمیش بود

چکار باید میکردم

کفش هایش را از پایش بیرون آوردم

گریه اش بیشتر شد گفتم نکند پایش هم آسیب دیده

ولی او با صدای بلند گفت مامان میخواهم بازی کنم

تعجب کرده بودم با اون صورت خونی باز هم بازی

وای خدای من این دیگه چه بچه ایی هست

بردمش درمانگاه دکتر گفت اگه همون موقع دندان را به لثه اش

 می چسباندی حالا پسرت دندان داشت

ولی خوب من دل چنین کاری را نداشتم

به نظر خودم محروم کردن حمید از اسکیتش برای مدتی

باعث میشه که بیشتر مواظب خودش باشه و در ضمن

معنی درد و نداشتن دندان در دهانش را بیشتر احساس کند

ولی این پسر حسی نداره نمیدونه درد چیه

شما نمیدونید چرا؟

قربونش برم من

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:21  توسط ستاره  |